تبلیغات
ماهی سرخ كوچولو


ماهی سرخ كوچولو


تصاویر [عمومی , ]


  

فرصت دستهایت

تکراری است

و..تو

هنوز بی ریشه ای !

۲

تو ...

 بی باک ترین مرد میدانی

و...من

خواهش ناتمام یک عمر

ریزش اشک و آه و تردیدم

۳

و...خواب

آرزوی دیرین چشمهایم

در انتظار لذت هشیاری است

و...اشک

هیجانی زرد و بی تاب

ازگلوگاه زخمی یک شمع

به هنگام سوختن اجباری است !

۴

لحظه های خاموش

و

دستهای بیرنگ

آه ؛ ما

چقدر بدبختیم !



نوشته شده توسط سامرند داودی در شنبه 14 مهر 1386و ساعت 12:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






ماهی سرخ گوچولو [عمومی , ]


ن والقلم وما یسطرون                       

                         به روح پرفتوح شادروان صمد بهرنگی تقدیم است .

 

« ماهی سرخ کوچولو یی هرچقدر کرد ،خوابش نبرد ، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود » وحرفهایی هم که مادر بزرگ از زبان ماهی سیاه کوچولو گفته بود مرتب در ذهنش تداعی می شد و او را برای گرفتن یک تصمیم بزرگ آماده می کرد:« اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم-که می شوم - مهم نیست مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»

صبح زود پیش از اینکه سایر ماهی ها از خواب بیدار شوند . ماهی سرخ کوچولو به سراغ ماهی پیر رفت و گفت :

« مادر بزرگ ! احساس می کنم از خود گذشتگی ماهی سیاه کوچولو و مرگ ماهیخوار حریص ؛ درس بزرگی برای ماهی ریزه بوده و او را مصمم به تداوم راه ماهی سیاه کوچولو کرده است . هرچند قصه ی شما با درگذشت ماهی سیاه کوچولو تمام شد اما..اما .. من  می خواهم قبل از بیدار شدن بچه ها بروم و همه جای دریا را ببینم ! »

ماهی سرخ کوچولو این حرفها را گفت و بدون آنکه منتظر پاسخ ماهی پیر بماند در مقابل چشمان اشک آلود او براه افتاد. ماهی سرخ کوچولو پس از طی مسافتی کوتاه ، تیغه ی تیز گیاهی را از جا کند و زیر بالهایش گرفت و با خودش گفت : « بهتر است لابه لای این جلبکها  استراحت کنم و بعد براهم ادامه دهم . کمی بعد پلکهایش سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفت.

وقتی ازخواب بیدار شد نزدیک بود از ترس زبانش بند بیاید . روبرویش جانور عجیبی نشسته بود که به عمرش ندیده بود . پس با لکنت زبان پرسید:

« ش..شما دیگه چه جور ماهیی هستین ؟»جانور غریب دست وپاهایش را پیچ وتاب داد وگفت :«نترس...من ستاره ی دریایی هستم ، یه ستاره ی دریایی گیاهخوار . حالا بگو ببینم تو کی هستی و اینجا چی می خوای ؟ معمولا ماهی های کوچکی مثل تو این دور و برا پیداشون نمی شه  »

ماهی سرخ کوچولو با شنیدن صدای مهربان ستاره ی دریایی دلش کمی آرام گرفت و گفت : « من ماهی سرخ کوچولو هستم و پایینتر از اینجا زندگی می کنم . من تصمیم دارم تموم دریا رو از نزدیک ببینم ...شما کمکم می کنین؟»

ستاره ی دریایی درحالیکه به تیغه ی تیزی که روی جلبکها افتاده بود می نگریست پرسید: « چی گفتی ؟ می خوای تموم دریا رو بینی ؟ اونم به تنهایی؟» آنوقت خندید وادامه داد : « مثل اینکه اسلحه تم با خودت آوردی نه ؟»ماهی سرخ کوچولو گفت : « لطفا مسخره ام نکنین . من ترسو نیستم و دست کمی هم از ماهی سیاه کوچولو ندارم »

ستاره دریایی با شنیدن اسم ماهی سیاه کوچولو گفت : « پس تو هم اسمشو شنیدی ..اما دختر خوب ..تو اونقدر به خودت اطمینان داری که بتونی کارای مردونه انجام بدی؟»ماهی سرخ کوچولو با قاطعیت گفت : « گفتی مردونه ؟ من بهت ثابت می کنم که جنسیت ماهیا نمی تونه جلودار افکار خوبشون بشه ..حالا بهم کمک می کنی یا نه ؟ »

ستاره ی دریایی گفت : « آخه کوچولو من چه کمکی می تونم بهت بدم ؟ نکنه می خوای مثل تو تیغه ی گیاها رو دستم بگیرم و...» ماهی سرخ کوچولو حرف او را قطع کرد و گفت : « نخیر ! فقط ازت کمک فکری می خوام . تو باید از من تجربه ت بیشتر باشه ، مگه نه ؟‌ »

ستاره ی دریایی گفت : « باشه هر چند ادب حکم می کنه که حرفای بزرگترتو قطع نکنی ..اما ازت خوشم اومده ...بشرطی که وقتی از اینجا رفتی قول بدی حرفایی رو که بهت می گم ازم نشنیده بگیری ! »آنوقت نگاهی به بالای سرش انداخت و ادامه داد : « دریایی که ما توش زندگی می کنیم سه طبقه س ! ته دریا مال فقرا  ، وسط دریا مال جونورای متوسط  و طبقه ی اول هم که بهش طبقه ی علیا می گن مال از ما بهترونه ! »

ماهی سرخ کوچولو با تعجب پرسید : « ازما بهترون دیگه چیه ؟ »ستاره ی دریایی گفت : « از ما بهترون یعنی ازما بهترون دیگه ! چه سوالایی می پرسی !»ماهی سرخ کوچولو گفت : « منظورت اینه که هیچکی نمی تونه اونا رو ببینه »

ستاره دریایی گفت : « یه چیزی تو همین مایه ها  ! بچه جون من فقط اینو می دونم که بایستی مثل پدر مادرامون ته این دریا بچسبیم و دنبال دردسر نریم ..به تو هم سفارش می کنم سرتو بندازی پایین و زندگیتو بکنی ...اونائیم که پی اینجور سوالا رفتن برگشتنی تو کارشون نبوده ؛ تو که نمی خوای به سرنوشت اونا دچار بشی مگه نه کوچولو ! »

ماهی سرخ کوچولو پاسخ داد :‌ «ولی من برخلاف تو عقیده دارم که هنوز خاطراتشون نمرده و میشه اونا رو دوباره زنده  کرد !»ستاره ی دریایی آهی کشید و بغض آلود گفت : « برگرد خونه ت بچه جون ..تو هنوز خیلی کوچیکی و این حرفا واست زوده ! »ستاره ی دریایی با گفتن این حرف از ماهی سرخ کوچولو دور شد .

ماهی سرخ کوچولو خیلی غمگین شد اما به روی خودش نیاورد وبا برداشتن سلاح کوچکش براه افتاد . هنوز راه زیادی نرفته بود که ماهی بزرگی به طرفش حمله کرد . ماهی سرخ کوچولو تیغه ی تیز را زیر بالهایش گرفته بود و سعی می کرد از تیررس ماهی بزرگ دور شود اما ماهی بزرگ بسرعت سررسید واو را بلعید ...بلعیدن همان و فرورفتن تیغه ی تیز در حلقوم ماهی همان .ماهی بزرگ در حالیکه از درد به خود می پیچید دهانش را گشود و ماهی سرخ کوچولو بیرون جست و لا به لای جلبکها پنهان شد .

صدف زیبایی لابه لای جلبکها نشسته بود برای خودش آواز می خواند . همینکه ماهی سرخ کوچولو را دید آوازش را قطع کرد و گفت : « شانس آوردی کوچولو ! معلومه اینجا چی می خوای ؟ نکنه از جونت سیر شدی ؟ » ماهی کوچولو با ترس کمی عقب کشید و پرسید : « شما ؟ » صدف زیبا یکی دو بار باز وبسته شد و گفت : « به من میگن صدف دریایی ؛ ارت خوشم اومده ، خوب  کار اون ماهی بدترکیب رو ساختی ...نمی دونی چند تا بچه ماهی بیچاره رو نفله کرده بود ..راستی بال وپرتو تمیز کن . خونیه ....تیغتم همینطور »

ماهی کوچولو با خوشحالی گفت : « متشکرم ..من ماهی سرخ کوچولو شاگرد ماهی سیاه کوچولو هستم ! »صدف ریبا با تعجب پرسید : « گفتی ماهی سیاه کوچولو ؟ »

ماهی سرخ کوچولو گفت : « بله ، مگه شما هم اسمشو شنیدین ؟ »صدف زیبا پاسخ داد : « وا ، چه حرفا می زنی دختر خانم ! درسته این دورو برا بیخبری بیداد می کنه و باید محتاط بود اما خوب کسی به تورت خورده !  حالا   بهم میگی کجا می خوای بری یا نه  ؟ »ماهی سرخ کوچولو گفت : « می خوام به وسط دریا برم ...از ته دریا موندن خسته شدم و دلم می خواد بدونم اون بالابالاها چه خبره !»

صدف دریایی سری تکان داد وگفت : « هیچ می دونی ،  کجا میخوای بری؟ راهی که انتخاب کردی ، برگشت نداره  ، می فهمی چی میگم ؟‌»

ماهی سرخ کوچولو گفت : « آره ، خوب می دونم . واسم مهم نیست چی میشه و کجا می رم مهم اینه که تا زنده م بتونم حقوق پایمال شده مو از ناحق بگیرم ..حالا کمکم می کنی یا نه ؟‌»صدف دریایی گفت : « باشه کمکت می کنم ، من تو رو تا وسط دریا می برم . به جایی که تو عمرت ندیدی باقیش با خودت . حالام بیا و تو صدفم قایم شو کسی به من شک نمی کنه . بی زحمت تیغتم غلاف کن آخه دردم میاد ! »

صدف دریایی ماهی سرخ کوچولو را باخود به وسط دریا برد و در گلوگاهی بزرگ با احتیاط رها کرد و گفت : « همونطور که گفتم از اینجا ببعدش با خودته . مراقب باش سوتی ندی جونم ! پات گرون تموم می شه ! »ماهی سرخ کوچولو مثل همیشه زیر سنگ بزرگی پنهان شد . تازه پلکهایش سنگین شده بود که سرو صدای چند ماهی او را به خود آورد و دید چهار ،پنج ماهی سیاه اخمو بیرون سنگ دور هم گرد آمده اند و با همدیگر گفتگو می کنند .

 پیر ماهی بزرگ گفت : « می دونین بچه ها ، سالهاست که ته دریا رو زیر نظر گرفتیم و نذاشتیم اون طور که دلشون می خواد زندگی کنن . تموم تلاشمون این بوده که تو چارچوبی که  می خوایم فکر کنن . بقول شاه ماهی علیا همه جای دریا متعلق به ماست و بایستی همه چی تامین کننده نیازهای ما باشه . زندگی و مرگ تموم جونورای این دریا بایستی طبق خواسته ی ما بیش بره و هیچ موجودی حق رشد و بالندگی خارج از محدوده ای که واسشون گذاشتیم ندارن .  اوامر ملوکانه هم همیشه حول این محور بوده که گوارایی آب فقط از آن  ما و زحمت و دردسر و عذاب برای دیگرونه  ، تاجایی که هیچوقت نتونن بهم دیگه اعتماد کنن و بایستی مدام مشاجره ودرگیری رو به آرامش و سکون ترجیح بدن.خدمتگزاری برای طبقه ی علیا جزو افتخارات همیشگی ما محسوب می شه و هر چیزی که بخواد مانع رسیدن به این افتخار باشه بایستی از بین بره.

فراموش نکنین اون سه تا رودخونه ای هم که به این دریا می ریزه ملک طلق ماست و ما سالها رو جونورای ته دریا کار کردیم تا باورشون بشه که اون رودخونه ها مقدسن و تنها کسایی می تونن کنارش برن ، که دست کم در طول سال یک روز درمیان فقط یه گیاه خشک و کوچیک بخورن و واسه بقیه ازش شفا بگیرن . غیر از ما هم هیچ جونور دیگه ای تا حالا  نتونسته و نخواهد تونست  نزدیک رودخونه ها بره . تازه اونم شرط وشروط داره ویکی از شرطاش اینه که  بابت شفا گرفتن  بهمون چشم روشنی بدن ! »

پیر ماهی بزرگ با گفتن این جملات لبخند پیروزمندانه ای زد و ادامه داد : « بچه ها این حرفا بایستی کاملا سری بمونه . منم فردا عازم طبقه ی علیا می شم تا گزارشات ماهیانه رو تقدیم حضرت شاه ماهی وملکه بکنم . »  پیر ماهی بزرگ  همچنان می گفت و ماهی سرخ کوچولو به آرامی می گریست . آخر ، ته دریا زادگاهش بود و تازه داشت می فهمید که مادربزرگ سالهاست به عمق فاجعه پی برده اما جرات ابراز نداشته است .

در همین افکار بود که دید پیر ماهی بزرگ خطاب به یکی از ماهی ها می گوید :« ما پراکنده می شیم . تو فعلا اینجا بمون ومراقب اطراف باش »

ماهی مخاطب گفت : « ولی عموجون ! ماهیای ته دریا که این دورو برا پیداشون نمی شه » پیرماهی بزرگ گفت : « اشتباه تو همینه که فکرت فقط رو ماهیای ته دریاس . ما اینجاهم بایستی مراقب همدیگه باشیم و اطرافمونو خوب وارسی کنیم »آنوقت نیزه بلندی را تحویل او داد و بهمراه سایر ماهی ها از آنجا دور شد . دقایقی بعد ماهی نگهبان درحالیکه غرولند کنان حرفهای عموی کهنه کارش را زیرپا می گذاشت ، پست نگهبانی را ترک کرد و براه افتاد .ماهی سرخ کوچولو نیز به آرامی پشت سرش حرکت کرد .

لحظاتی گذشت و ماهی نگهبان وارد کلبه ی زیبایی شد که از بهترین جلبکها وگیاهان ته دریا پوشیده شده بود و داخل آن پیرماهی بزرگ وچند ماهی دیگر مست غرور می خندیدند . ماهی سرخ کوچولو که از پشت پنجره آنها را می پایید بناگاه تصمیم خود را گرفت و قبل از آنکه بگذارد ماهی نگهبان را بخاطر ترک پستش سین جین کنند . به داخل کلبه پرید و در حالیکه فریاد می کشید : « بمیر ای پیر نفاق !» تیغ تیز برهنه را محکم به قلب پیرماهی بزرگ فرو کرد .

ماهیهای دیگر که لحظاتی شوکه شده بودند ناگهان برسرورویش ریختند وحسابی او را زدند سپس با خیال اینکه ماهی سرخ کوچکولو را کشته اند پیکر او را از کلبه بیرون انداختند وبه سراغ پیر خود رفتند . صدف دریایی که پنهانی ماهی سرخ کوچولو را تعقیب کرده بود  پیکر  غرقه به خون ونیمه جان او را بغل گرفت و با خود به ته دریا برد .

شب چله بود . ته دریا ماهی پیر و یازده هزار و نهصد و نود و نه تا از بچه ها و نوه هایش گرداگرد پیکر خون آلود ماهی سرخ کوچولو حلقه زده بودند وبه آرامی می گریستند . ماهی سرخ کوچولو در واپسین لحظات عمر ، چشم گشود و بسختی  گفت :‌

« نطفه ی نفاق را خفه کردم ! » و برای همیشه خاموش شد. چند ماهی سفید کوچک بالهایشان را به خونابه ی نگاه ماهی سرخ کوچولو آراستند و یکصدا فریاد کشیدند :

« مادر بزرگ ... ما فرزندان شهامتیم ! »مادربزرگ با چشمانی گریان ،صورت خون آلود ماهی سرخ کوچولو را به آغوش کشید و غرق بوسه کرد .

           

                                                            « سامرند داودی » 

                         نوشته ی پنجم آبانماه یکهزارو سیصدو هشتاد و پنج

 

 



نوشته شده توسط سامرند داودی در چهارشنبه 11 مهر 1386و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






اسمشو چی بذارم ؟ [عمومی , ]


سخته واقعا سخته ...سختی های زندگی واقعا سخته ! اینکه صبح تا شب تکرار بشی و تموم انگیزه هاتو تو جعبه های کلیشه ای اونم رو به باد بذارن و با تمسخر نیگاش کنن تا کجا یه جایی بهت گیر بدن و .....توهم هیچوقت نتونی اونطوری که دلت می خواد رو به نسیم وول بخوری خیلی درد آوره !اینا به کنار  ؛ حسابشو بکن وختی یه ساعت داری جدی می گی اما طرفت هر و کر می خنده چه حالی بهت دست می ده ؟ تو داری حرص می خوری و اون داره سکته زدنتو نیگا می کنه ! تا کجا بیاد جاتو بگیره و فردا با لبخند واسه این و اون تعریف کنه ! این وسط یه بیکاربیدرد هم گیر میاد و انگ روانی بودنو به چارقد نیگات می بنده ! شایدم اسکیزوفرنی داری و خودت نمی فهمی ! وچه راحت می شه بااین حرفا یه آدم کارآمدو شوت کرد ! تو هم گرم کاری و دست تنها ...معلومه که سوتی می دی ! کسی که تو تنهایی دستاش کار می کنه بالاخره یه جایی سوتی می ده اونوخت بقیه واسه ش گر می گیرن که فلان و بهمان ...یکی دیگه رو بذارین جاش .....نی دونم دارم چی می نویسم ...شاید بگین از این شاخه به اون شاخه می رم و نیاز به یه روانشناس مجرب دارم ..من که می گم خود اون روانشناس هم یه روانشناس می خواد !راستی اینا که نوشتم همه ش افسانه بود می فهمین یا نه ؟ خوب.....شما بهم بگین چم شده ؟



نوشته شده توسط سامرند داودی در چهارشنبه 11 مهر 1386و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






كلیشه [عمومی , ]


وقتی مجبور می شوی ؛ « انسانیت » را درچارچوب یک مشت داده های کلیشه ای « مدیریت » کنی ؛ تازه می فهمی که « امضا » هم « کلیشه ای » است !



نوشته شده توسط سامرند داودی در چهارشنبه 11 مهر 1386و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






ترانه [عمومی , ]


گلویت شاعر و

قلبت ترانه

به رویم خنده کن

ای بیکرانه !



نوشته شده توسط سامرند داودی در چهارشنبه 11 مهر 1386و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






كنكور دموكراسی [عمومی , ]


آقای بوش:

جسما ممکن نیست ، اما تصور ایستادن در جایگاه ابراز ؛ پشت تریبون تغییر ؛ که  ماوای  تزریق افکار ؛ از ذهن چند سیاست پیشه ی نامرئی است ، می تواند مجوزی بر آغازی شیرین توام با پرسشی سبز باشد :

آقای بوش :

اگر شهبال های پروانه ای را بهنگام صعود با لیزر افول بسوزانند و تنه ی دردمندش را روی چمنزاری شگرف اما تصنعی فرود آورند ؛ بعنوان سیاستگزاری آبی کدامیک از گزینه های زیر را برای حضور در کنکور دموکراسی گزینش خواهید کرد ؟

۱- دموکراسی زرد

۲- دموکراسی خاکستری

۳- دموکراسی سبز

۴- هیچکدام !

آقای بوش :

سخت نیست ؛ باور کنید تلنگری بر پرده پوشان کاخ سپید و ساکنین اتاقهای فکر می تواند بهترین رتبه را در کنکور دموکراسی به شما اعطا کند ...بگذارید بعنوان یک راهنما لحظاتی هرچند کوتاه شما را در گزینش بهترین گزینه مقصود یاری کنم. لزومی به اضطراب نیست ، مطمئن باشید یک ایرانی فقیر گام در محدوده ی علم آنهم در وادی انحصار نگذاشته است ! و عنوان آقایی دنیا ، خارج از چارچوب سپید مواجه با مخاطرات زرد نخواهد شد ! کارتلها و تراستها کماکان سرجای خود میخکوبند ، اقتصاد بوی سرب می دهد و سرب مزه ی برد ! نفت و گاز و هم اکنون آب همچنان سوگلی های تولیدند و عرضه ی مصرف خاستگاه تقاضا را بیمار می کند !

آقای بوش :

شما ابن سینا را بهتر از من می شناسید . تمدن شرقی و تفسیر جهانی مرام اوست . او زیربناست و شما بعنوان یک سیاستگزار دمکرات اندیش کتابهای او را یافته اید و تجلید کرده اید !! و هم عقیده با من ! دموکراسی را فریاد می زنید ! اما نگاه ما تفکیکی است !! شما ابن سینا را ابن سینای مصلحت می خواهید و من او را ابن سینای صالح .

آقای بوش :

کافیست ..من هم مردم آمریکا را همچون مردم ایران دوست دارم و گوشهای امثال برژینسکی را با ترانه های موزون ایرانی نوازش می کنم و برای هم اندیشی روشن با جاز دست می زنم !

آقای بوش:

نمی دانم کدامین مترجم فریاد این سطور را برای شما در وادی بریتیش و به لهجه ی امریکن خواهد نوشت ! اما...امیدوارم در کنکور دموکراسی ..روی بهترین گزینه ی منظور که خاستگاه سعادت و یکرنگی است کلیک کنید !!

                                         باتشکر- سامرند داودی



نوشته شده توسط سامرند داودی در چهارشنبه 11 مهر 1386و ساعت 04:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






وبلاگ من

  ๐ وبلاگ من
  ๐
ایمیل من
    

[yahoo]


بایگانی

 نویسندگان

سامرند داودی (6)


موضوعات

عمومی (6)


 آرشیو

مهر 1386 (6)


صفحات





لینكستان



لینكدونی

آرشیو لینكدونی




جستجو

جستجو در بلاگ






خبرنامه






نظر سنجی






آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایجاد صفحه : -





قالب توسط :صابر كردستانچی